مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

113

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

رفته ، حبّ الرمان خورديم و سير شديم . وزير را خشم افزون گشت و از خادمك بازپرسيد . خادم راست نگفت . وزير با او گفت : اگر سخن تو راستست ، بنشين و در برابر ما خوردنى بخور . خادم بنشست . سه لقمه خورده ، لقمه ديگر نتوانست خورد . در حال ، لقمه از دست بيفكند و گفت : اى خواجهء ، من از دوش سيرم . وزير دانست كه ايشان نزد طبّاخ رفته‌اند . آنگاه كنيزكان را فرمود كه خادم را بر زمين انداختند و او را بيازردند . پس از آن شمس الدين گفت : اكنون سخن براستى گو . خادم گفت : اى خواجه ، ما بدكان طبّاخ رفته ، حبّ الرمان خورديم . كه در تمامت عمر ، چنان طعام نخورده‌ام . آنگاه مادر حسن بدر الدين در خشم شد و برآشفت . نصف دينار زر بخادم داده ، گفت : بسوى آن طبّاخ شو و از حبّ الرمان او ظرفى خريده ، بياور تا خواجه بداند كه كدام يك از اين دو طعام نيكوتر است . در حال ، خادم بسوى طبّاخ رفت و با او گفت : در خانهء خواجه ، حبّ الرمان پخته‌اند و ما به خوبى طعام تو گرو بسته‌ايم . اين نصف دينار بستان و حبّ الرمان بده و آن را خوب بساز كه در سر طعام تو بسى آزار برده‌ايم . حسن بدر الدين بخنديد و گفت : به خدا سوگند اين طعام را جز من و مادر من كس نتواند پخت . و او اكنون در شهرهاى دور است . پس از آن ، حسن بدر الدين ، ظرف بگرفت و حبّ الرمان در آن كرده ، مشك و گلاب بر وى بياميخت ، خادم آن را گرفته به خيمها بشتابيد . چون به منزل رسيد ، مادر حسن بدر الدين ، ظرف طعام از خادم گرفته از آن چشيد . طعم آن بدانست و طبّاخ را بشناخت . فرياد برآورده ، بى خود بيفتاد . وزير مبهوت مانده ، گلاب بر وى همىافشاندند تا به خود آمد ، گفت : اگر پسرم زنده است ، اين حبّ الرمان را جز او كس نپخته . از آن‌كه جز من و او كسى حبّ الرمان نتواند پخت . چون وزير ، سخن او را بشنيد ، فرحناك شد . در حال ، برخاسته ، بانگ بر خادمان زد و گفت : بيست تن از شما بدكهء طبّاخ شويد و دكان او را ويران كنيد و بازوان او را بسته ، بدين مكان آوريد . ولى او را نيازاريد . وزير ، خود سوار گشته ، بنزد نايب دمشق شد و كتابى كه سلطان مصر نوشته بود ،